تبليغاتX
دلنوشته های یک پـسر تــرکمن

دلنوشته های یک پـسر تــرکمن

عشق من ملیحه

من، تو را برگزیدم

پرواز دل بال و پر میخواست و جاده عشق همسفر می خواست و من، تو را برگزیدم به خاطر قلب مهربانت

آری !!! جاده عشق همسفر می خواست و من، تو را برگزیدم به خاطر قلب مهربانت, به خاطر معصومی نگاهت, به خاطر اشک زلالت, اما صد افسوس که هر گزیده ای را گزینه ای دگر است.در پس کوچه خیالم تو را میجویم ای مسافر دل شکسته.

به امید ترمیم بال و پر شکسته ات ای پرستو ، به امید شکفتن گلبرگ های زردت  ای گل ، به امید شکستن درهای قفست ای مرغ چابک و به امید امیدهایت ای نسیم وزنده بر کویر دلم.


من سبز می شوم حتی اگر تو مانع روییدنم شوی

من غنچه می دهم حتی به زخم تبر عادتم دهی

اما به حرمت عشق تو گل نمیدهم

من واقفم كه تو زیبا ترین گلی.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:49  توسط دانیال تنها  | 

اولین عشق...!!!

به نام او كه عشق را زيور پيكر خاكي ام نهاد...

خداي من ... دگر فقط تو را مي خواهم ... دگر باور كردم كه تويي سنگ صبور حرفهايم...

ميترسم... ميترسم ازاينكه بگم دوستش دارم... او نميداند با دل من چه كرده است...  نمي

 داند دلي را اسير خود كرده است... هنوز در باورم نيست دل به او داده ام و او شده تمام

 هستي ام به ياد مي آورم روزهاي اول آشنايي را... آمدنش زيبا بود... آنقدر زيبا سخن مي

گفت كه به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي...

  آري اولين عشقم...  بار خدايا گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در سخنان او گنجانده بودي و

 اينگونه مرا اسير او كردي كه  دل كندن از او برايم شد محال و داشتنش بزرگترين آرزويم در

زندگي... حال كه عاشقش شدم تو بگو چه كنم كه تنهايم نگذارد... خداي من امروز به تو مي

گويم چون تو تنها مونس تنهايي هاي مني... چگونه بگويم بدون او مي ميرم... او رفته ولي د

ر باورم نيست نبودنش... دگر نمي دانم چه كنم با اين دل بي قرار... خود خوب مي دانم او مر

ا كودكي فرض كرد كه نمي داند عشق چيست و براي  عاشقي حرمتي قائل نمي باشد مر

ا به بازي گرفت يا شايد ... نميدانم... دگر هيچ نمي دانم...

خدايا تو بگو چه كنم... گاهي با خودم مي گويم فراموشش كن ولي باور كن توان فراموش

 كردنش هم در من نيست...  اعتراف مي كنم نفسم به بودن او بسته است ولي بعد از رفتن

او دگر اين نفس را هم نمي خواهم... حال تو بگو چه كنم تا دوباره او را ببينم...

بار خدايا... دوست دارم مرا بفهمد... حتي براي يك لحظه...!!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 21:52  توسط دانیال تنها  | 

چرا عاشقا دیونه میشن؟

اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی تو چشماش زل بزنی ....

********** 

نمی تونی دوریش رو تحمل بکنی ....

نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری ...

نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری ...

برای همین عاشقا دیوونه میشن...

 بعد میسوزن تا وقتی که تموم بشن...

وقتی هم که تموم شدن دور انداخته میشن....

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:56  توسط دانیال تنها  | 

فراموشت نخواهم کرد، ای بی وفا!

گفت با من میماند، اما نگفت تا کی؟

گفت که دوستت دارم، اما نگفت چقدر؟

گفت که خیلی براش عزیزم، اما نگفت چرا؟

گفت که برای عشقم جان میدهد، اما نگفت چگونه؟

گفت که برای همیشه عاشقم میماند ، اما نگفته بود که معنای عشق چیست؟

او میگفت. او میگفت،و من نیز تنها به چشمانش نگاه میکردم ،شاید این سکوت بهترین راه بود!

میگفت که بعد از تو زندگی را نمیخواهم و هیچگاه فراموشت نخواهم کرد...

مدتی گذشت احساس کردم فراموش شده ام و دیگر در قلبش جایی ندارم...

چند قطره اشک، و چند روزی دلتنگی و گهگاهی دلی ناامید و خسته از زندگی

سهم من ، از این جدایی بود...

گفت من میروم زیرا عشقی در این زمانه نیست و اینها همه یک قصه و افسانه است ،

اما نگفت که روزی روزگاری گفته بود با من می ماند و مرا خیلی دوست دارد!

گفت من میروم چون بین من و تو فاصله است که ما را هر لحظه از هم دور میکند،

اما نگفت که روزی به من گفته بود که برایش عزیزم و حتی برای عشقم جان می دهد!

هر چه که گفته بود تنها یک ادعا بود، یا شاید حرف هایی که از ته دل، نبود!

و این بود رسم عشق ، لعنت بر قلب ساده ام، بی خیال سرنوشت!

این دل ساده ام با عشق نمی سازد، بس که عشق با احساس دروغینش

او را به بازی گرفته دیگر عشق را باور ندارد!

نمی گویم فراموشت می کنم ، کسی که سالها قلبم را به بازی گرفت و رفت را ،

هیچگاه فراموش نمیکنم!

هیچگاه کسی که قلب بی طاقت و عاشقم را شکست و لحظه های زندگیم را

پر از غم و غصه کرد را فراموش نمیکنم!

خوبی های تو ، همه را از یاد میبرم و مطمئن باش ، این دلی که آن را شکستی و رفتی

هیچگاه نامهربانیهایت را فراموش نخواهد کرد!

 

 

 دکلمه همین متن با یه صدای آشنا 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:55  توسط دانیال تنها  | 

همينجوري

هيچي نگو

 

آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری

آخه مگه حرفی زدم، زخم زبونی من زدم

آره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود 

 دلت هوایی شده بود

کارم از کار گذشته بود  

برو با یارت عزیزم ، رها کن این تن منو

الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

اما یه قول بهم بده  

یارت رو تنها نذاری 

که مثل من اسیر ،بشه آواره از خونه بشه

منم یه قول بهت می دم  

یه روز فراموشت کنم، قلبمو سنگیش بکنم  

عشقت و خاکستر کنم 

اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرینش کنی  

بگو که مثل من بشه . زجر جدایی بکشه

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:52  توسط دانیال تنها  |