گفت با من میماند، اما نگفت تا کی؟
گفت که دوستت دارم، اما نگفت چقدر؟
گفت که خیلی براش عزیزم، اما نگفت چرا؟
گفت که برای عشقم جان میدهد، اما نگفت چگونه؟
گفت که برای همیشه عاشقم میماند ، اما نگفته بود که معنای عشق چیست؟
او میگفت. او میگفت،و من نیز تنها به چشمانش نگاه میکردم ،شاید این سکوت بهترین راه بود!
میگفت که بعد از تو زندگی را نمیخواهم و هیچگاه فراموشت نخواهم کرد...
مدتی گذشت احساس کردم فراموش شده ام و دیگر در قلبش جایی ندارم...
چند قطره اشک، و چند روزی دلتنگی و گهگاهی دلی ناامید و خسته از زندگی
سهم من ، از این جدایی بود...
گفت من میروم زیرا عشقی در این زمانه نیست و اینها همه یک قصه و افسانه است ،
اما نگفت که روزی روزگاری گفته بود با من می ماند و مرا خیلی دوست دارد!
گفت من میروم چون بین من و تو فاصله است که ما را هر لحظه از هم دور میکند،
اما نگفت که روزی به من گفته بود که برایش عزیزم و حتی برای عشقم جان می دهد!
هر چه که گفته بود تنها یک ادعا بود، یا شاید حرف هایی که از ته دل، نبود!
و این بود رسم عشق ، لعنت بر قلب ساده ام، بی خیال سرنوشت!
این دل ساده ام با عشق نمی سازد، بس که عشق با احساس دروغینش
او را به بازی گرفته دیگر عشق را باور ندارد!
نمی گویم فراموشت می کنم ، کسی که سالها قلبم را به بازی گرفت و رفت را ،
هیچگاه فراموش نمیکنم!
هیچگاه کسی که قلب بی طاقت و عاشقم را شکست و لحظه های زندگیم را
پر از غم و غصه کرد را فراموش نمیکنم!
خوبی های تو ، همه را از یاد میبرم و مطمئن باش ، این دلی که آن را شکستی و رفتی
هیچگاه نامهربانیهایت را فراموش نخواهد کرد!


دکلمه همین متن با یه صدای آشنا