×××××

عشق من ملیحه
كاش يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم
دور از نگاه آدما هر دومون عاشق مي شديم
كاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت
گلاي سرخ دلمون كاش بوي دريا مي گرفت
كاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم
باد كه تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم
كاش يه ماهي قشنگ برامون فال ميگرفت
برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر مي زديم
به شهر بي ستاره ها به آرومي سر مي زديم
شب كه مي شد امانت فرشته ها رو مي داديم
چشمامونو مي بستيم و به ياد هم مي افتاديم
كاش تو درياي قشنگ خواب شقايق مي ديديم
خواب دو تا مسافر و عشق و يه عاشق مي ديدیم
كاش مي شد نيمه شب با همديگه دعا كنيم
خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم
بگيم خداي مهربون ما رو از هم جدا نكن
هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن
كاش مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم
خاراي زرد غصه رو از ريشه ويرون بكنيم
كاش مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود
كاش هيچ كسي اونجا نبود
تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميش
از راه دور به تـــــو عشق می ورزم،تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی
از راه دور درد دلهایم را به تـــــو،عشق جاودانه ام میگویم ...
و تــــو را در آغوش محبت هایم می فشارم ...
آری از همین راه دور نیز میتوانی دست در دستانم بگذاری
وبا هم قدم بزنیم ...
به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود ...
خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم و هیچگاه نمیزارم خاطره های لحضه دیدارمان از ذهنم دور شود ...
این فاصله ها را با محبت و عشق از بین می برم و کاری می کنم همیشه احساس کنی در کنار منی ...
آری نـــازنینم ...
این است برایم یک خواب عاشقونه،خواب نگاه به چشمان هم ...
خواب با هم بودنمان ...
آری و این است یک فاصله عــــاشقونه ی ... عــــــاشقونه
|
|
|
من عاشق دلی دیوانه دارم به هر زلف پریشان خانه دارم
ز گلهادل بریدن کار من نیست چه سازم ؟حالت پروانه دارم! |

پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشی کردم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
توی وقت تنهایی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
و گفت: چند تا؟
دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم 
اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود 
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.براي بار دوم که از آنجا گذر کرد
زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد
اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم!!!