تبليغاتX
دلنوشته های یک پـسر تــرکمن

دلنوشته های یک پـسر تــرکمن

عشق من ملیحه

.....

 

باور نــــکن تنــــــــهایی ات را       من در تو پنهانم تــــو در من

از من به من نزدیک تر تــــــو         از تو به تو نزدیـــک تر من

باور نــــکن تــــنهایی ات را            تا یک دل و یـک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق           بر دوش هم سر می گـذاریم

دل تاب تنهایی نــــــــــــــدارم          باور نکـن تنهایــــی  ات را

هر جای این دنیا که بــــــاشی          من با تـوام تنــــهای تنـــــها

من با توام هر کجا که هسـتی           حتــــــی اگر با هم نبــــاشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز           با هم در این عالم نبـــــاشیم

این خانه را بـــــگذار و بــگذر          با من بـــــــیـا تا کعبه ی دل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:34  توسط دانیال تنها  | 

فاصله....

 

درقلب جوان جزئ مشکل عشق جزئ سخن عشق جزئ درد عشق دردی دیگر نیست جوان در خود میاندیشد ای چشمهای ظاهر بین به پیرایه یمن چکار دارید به قلب من بنگرید که مالامل از عشق ودرد است آنها نه معنی فقر وتنگدستی را میدانستند ونه معنی فاصله را این شما بودید ای مردم که فاصله را بوجود آوردید وخواهید آورد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:50  توسط دانیال تنها  | 

عشق یعنی....

 

عشق يعنی راه رفتن تا سحر
عشق يعنی گريه های بی ثمر
عشق يعنی لحظه های بی کسی
عشق يعنی دوری و دلواپسی
عشق يعنی دوری از زيباترين
غربت مطلق به روی اين زمين
عشق يعنی دستهای باز تو
عشق يعنی با تو در پرواز تو
عشق يعنی يک دل تنگ و غريب
عشق يعنی دختری پاک و نجيب
عشق يعنی چشمهای مست او
نامه هايم در فشار دست او
عشق يعنی شعرهای سوخته
عشق يعنی شمع نا افروخته
عشق يعنی تا ابد در راه او
تا هميشه يک جهان گمراه او
عشق يعنی دردهای بی شمار
عشق يعنی عاشق و فصل بهار
عشق يعنی خسته ام از بی کسی
کی به داد اين دل من می رسی؟
عشق یعنی سین و آ همراه ناز
عشق یعنی سوی کوی او نماز
عشق یعنی نامه های بی جواب
دیدن و بوئیدن او حین خواب 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:36  توسط دانیال تنها  | 

روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:35  توسط دانیال تنها  | 

عشق

 

تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم . بفهمم عشق يعني چي...

 

بفهمم دل کجاست ...

 

 بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ...

 

 بفهمم درد عشق چيه ...

 

حالا مي دونم ...

 

ميدونم عشق يعني تشنگي .

 

عشق يعني نياز .

 

عشق يعني التماس .

 

 عشق يعني آرزو .

 

عشق يعني خواستن و بدست نياوردن .

 

 عشق يعني دويدن و نرسيدن .

 

آره ، عشق يعني نرسيدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:34  توسط دانیال تنها  | 

......

 

تفاوتهای خون و اشک

خون قرمزه رنگه عشقه.اشک بیرنگه درد عشقه.

خون وقتی میاد  بیرون می سوزه اما اشک اول می سوزه بعد میاد بیرون.

خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه.

جای زخم خون خوب میشه ولی ماله اشک خوب نمیشه.

خون همیشه ماله درده و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال شادی و از رو خوشیه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:32  توسط دانیال تنها  | 

مهم نیست

 

مهم نیست فردا چی میشه!

مهم اینه که امروز دوستت دارم...

مهم نیست فردا کجایی!  

مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم...

مهم نیست تا ابد با هم نباشیم!

 مهم اینه که تا ابد دوستت دارم...

مهم نیست قسمت چیه!

 مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:26  توسط دانیال تنها  | 

باور کن ای عشق من.....

 
عاشق تنها
                من آن مسافرم
                                     آن مسافر عاشق
                                               مسافری به دل آرزوهایم
که بردم رنج از آنها
                آنها که دل بردی من عاشق هستند.
                                    من که از آرزوهایم گذشتم.
                                                                  ولی از تو نمی گذرم
توی عشق من
                 بیا درد من را بشنو
                                            نگو که دوستم نداری
                                                                باورم کن
                                                                            که جز تو کسی یار من نیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط دانیال تنها  | 

به او بگویید

 

آری به او بگوئید...

بگوئید که من...

تا ابد در کنارش می مانم...

به او بگوئید که  همیشه به یادش هستم...

به او بگوئید که فقط او را می پرستم...

به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند...

به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست...

به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:17  توسط دانیال تنها  | 

...

خدایا انکه در تنهاترین تنهاییم تنهام گذاشت....در تنهاترین تنهایش تنهاش نذار

خدایا آنکه در تنهاترین تنهایم تنهام گذاشت

در تنهاترین تنهایش تنهاش نذار

. . .

از عشق گفتی ولی معنای وصف ناپذیرش را ندانستی

اگر میدانستی تنگنای کابوس وحشتناکم را با رفتنت جلا نمیدادی و دلت راضی به آتش کشیدن دلم نمیشد

ولی افسوس که عشقت را در صفحه اول دلم به ثبت رساندی

منه ساده باورت کردم و پا به راهی نهادم و داستانی را اغاز کردم که دیوار های یک بن بست تلخ ،فصل آخر آن بود

حال در انتهای این راه و در آغاز راهی هستم که برای خود رقم زدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:18  توسط دانیال تنها  | 

عاشقم. فقط اینه گناه من

 

شبا به امید چشــات چشــامو رو هم میزارم

شاید توی خوابم بیای بشه باهات حرف بزنم

چشــام شبا بارونیه به التماس اون چشــات

هی التماس میکنم فقط برای یه نگاه

حالا دیگه چرخ فلک نمی چرخه به کام من

چه کار کنم عــــاشقتم .اینه فقط گناه من

حالا حتی نبودنت برام یه دنیا بودنه

خیال نکن دروغ میگم اشکام گواه حرفمه

خیال نکن میشه بری یه روز از خاطره من

می خوام بازم بهت بگم عــاشقتم. اینه فقط گناه من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:17  توسط دانیال تنها  | 

داستان خود کشی

 

دخترک که چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود و همه چیز را تیره و تار میدید و به سختی نفس می کشید حس میکرد که به انتهای زندگی رسیده است و سفری بی بازگشت به عالم رویا را نصیب خویش کرده است.

ناگهان صدای تلفن به گوش رسید و صدای مادر که میگفت:به خاطر اینکه قول دادید که دیگر سارا را فراموش کنید همین یکبار به شما اجازه میدهم که حرفهای اخرتان را به هم بزنید ولی اگر پدرش بفهمد خون به پا میکند.

هنگامی که مادر وارد اتاق شد با دیدن دختر نیمه جانش در وسط اتاق که به ارامی به زمین چنگ میزد و رگه خونی که از گوشه لبان او سرازیر شده بود جیغی کشید و گوشی از دستانش افتاد و صدای مردی به گوش میرسید که میگفت:سارا مرا ببخش!

هنگامی که سارا را به بیمارستان رساندند در حالت کما به سر میبرد

در سالن بیمارستان مادر ورق کاغذی به دست پدر داد و گفت:این را در بغل نگه داشته بود و پدر با خواندن ان متوجه شد که سارا و پوریا با هم قرار گذاشتند که خودکشی کنند برای همین با منزل پوریا تماس گرفت ولی کسی جواب نداد!

فکر انتقام مدام او را عذاب میداد ولی هر دم صدای سارا همچون ندایی در گوشش طنین انداز بود که میگفت:پدر من پوریا را به اندازه تمام عالم دوست دارم و اگر اسیبی به او برسد من خواهم مرد!

دکتر به سمت مادر که قران کوچکی در دست گرفته بود و پدر که سرش را در میان دستانش گرفته بود نزدیک شد و گفت:متاسفم خانوم و اقا ما هر کاری که میتوانستیم انجام دادیم.

مادر در کنار جسد بی جان سارا دست سارا را در دستانش گرفته بود و مدام بوسه میزد و با صدای لرزان میگفت:سارا جان.دختر خوشگلم.سارای من. من بی تو میمیرم!به خاطر مادر چشمهایت را باز کن.

سرانجام روز بعد خاک پیکر نحیف سارا را در اغوش کشیدو دخترک زیبا را از دید همه پنهان کرد.

پدر به دلیل شوک عصبی وارد بر مادر مدتی او را در بیمارستان بستری کرد و خود نیز تنهایی اش را با سرگرم کردن با وسایل اتاق سارا سپری می کرد و شب ها نیز روی تختخواب سارا چشم هایش را میبست،گهگاهی نیز از پنجره به بیرون نگاه میکرد گویی منتظر کسی بود!

بالاخره بعد از مدتی کسی که به انتظار امدنش نشسته بود امد!

پوریا با دیدن پارچه های مشکی که خانه سارا را تزئین کرده بود زانو زد و اشک میریخت و با صدای بلند میگفت:سارا فکر میکردم تو هم مثل من جرات چنین کاری را نداشته باشی!

من بی فکر منتظر بودم که با من تماس بگیری و بگویی که تو هم میترسی ولی هر چقدر منتظرت ماندم تو تماس نگرفتی و وقتی با منزلتان تماس گرفتم خیلی دیر شده بود و لحضه ای که مادرت فریاد کشید فهمیدم که ما چقدر بچه گانه تصمیم گرفتیم.

و سر را به حالت سجده خم کرد و گریه کنان گفت:سارا تقصیر من است که تو رفتی و من ماندم مرا ببخش.

هنگامی که پوریا متوجه حضور کسی در کنارش شد سر از زمین برداشت و پدر سارا را دیدکه با چشمانی گود رفته و قرمز با داشتن چاقویی در دست به او نگاه میکند.

پدر سارا نمیدانست باید خشم خود را به او نشان دهد و یا به عشق دخترش احترام بگذارد به لحضه انتقام که فرا رسیده بود فکر میکرد.

چاقو از دستش بر روی زمین افتاد     

  لحضه ای سکوت بین ان دو رد و بدل شد

و پدر در دست جیب خود کرد و یک کاغذ به پوریا نشان دادو به او گفت:بگیر این مال توست!

من از سارا خواستم بین من و تو یکی را انتخاب کند ولی او به من گفته بود من هر دو نفرتان را دوست دارم و تنها مرگ میتواند مرا از شما دور کند و پوریا کاغذ را از او گرفت که در آن نوشته بود:

ما دوتا پرنده کوچک عاشق هستیم که خود را از دید صیادان بی رحم حفظ کردیم و انگاه که خواستیم از شاخه های عشق و محبت لانه ای برای خویش بسازیم عقاب هایی به سمت ما امدند و از ترس اینکه یکی از ما را شکار کنند و دیگری به درد هجران فراق مبتلا شود.ترجیح دادیم هر دو خود را به باتلاقی برسانیم و در آن غرق شویم تا به دست صیادان نیفتیم.

چون با هم مردنمان برایمان زیباست!

 

پوریا کاغذ را به قلب خود نزدیک کرد و باز باران اشک را نثار صورت گچ مانند خود کرد و به پدر سارا هنگامی که از او دور میشد نگاهی انداخت گویی کمرش خم و گامهایش بی رمق شده بود و بعد نگاهی به پنجره اتاق سارا انداخت،همان پنجره ای که باعث اشنایی ان دو شده بود و روز هایی را که با نگاه از پشت پنجره با هم سخن می گفتند و لحظاتی را که پوریا به انتضار دیدن سارا بی قراری میکرد تا پنجره مقابل را بگشاید و دستی تکان دهد را در ذهن خود تصور میکرد و پوریا ارام ارام اشک میریخت و از انجا دور میشد و پدر و مادر سارا را در غم از دست دادن دختر دلبندشان گذاشت و رفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:7  توسط دانیال تنها  | 

جاوید من

 
جاوید من
 تو از متن یک رویــا آمدی
 تا خواب های هزار رنگم تعبیر شوند
 و لبــــخنــد های رنــــــــگ باخـــتــــه ام تــازه .
تـــو حالا جانی و جان جانان در تــــو جاری شـــده
و من چه آسوده خودم را به دستهای سخاوتمندت سپـــرده ام .
حــــــــالا از دنـــیا جــــدا شده ام چرا کــه تــو را دارم
  چشمهای تو برایم دنیایی ناشناخته است .
حالا دیگر نبودی وجود ندارد
که هر چه هست
تو هستی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:20  توسط دانیال تنها  | 

به نام سلطان قلب های شکسته


                                                            بادل عاشق بدنکن

ای ادم نامهربون
سنگ دل وبی وفانشوتودل داری این ام بدون
توقول همراهی دادی رووعدی دلت بمون
باطن پاک و توجهان می خرنش خیلی گرون
عهدشکن عشق نباش خیرنمی بینی ازاون
 
باهمون نگاه اول توی قلبم خونه کردی
مثل یک پرنده ازعشق توی سینه لونه کردی
دل روبردیونگفتی که دلی به این ظریفی
واسه باختن نانداره که ببازه به حریفی
توهمونی که توقلبم قددنیا خونه داره
توی تک باغ دل من گل خوشبختی می کاره
توهمون خوبی که اسمت به لبم خنده میاره
اگه باشی تاهمیشه دیگه این دل غم نداره
عشق تویک اسمونه پرازنوروقشنگی
دل ساده که نفهمیدتوقشنگ امادورنگی
توکه احساسی نداری چرابامن عهدبستی
به خداکه بی وفایی اخه توپیمون شکستی
من بازدارم هنوزم توی خاطرات می سوزم
یادظلم های گذشته سیاکرده شب وروزم
دوست دارم یادت توسینه واسه همیشه بمیره
توشکست سخته عشقت دلم عبرتی بگیره
تابفهمه توی دنیاخیلی ازعشقا فریبه
خیلی ازعشقا فریبه...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:15  توسط دانیال تنها  | 

عاشق

 

دوستت دارم حتی اگر داشتن تو

              رویایی بیش نباشد و سر انجام

  تو نصیب عاشقی دیگر شوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:10  توسط دانیال تنها  | 

غربت

 

غربت دیرینه ام را با تو قسمت میکنم...

 

تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم...

 

رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد...

 

من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:57  توسط دانیال تنها  | 

میگویند

 
میگویند شیشه هااحساس ندارند

اما وقتی روی شیشه ی بخار گرفته ای نوشتم

ایا از یار گمشده ام خبر داری گفت: ازقاصدک بپرس اوهم

با کمک باد اورا پیدا خواهد کرد این را گفت: و آرام گریست.

با گریستن شیشه ......!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:56  توسط دانیال تنها  | 

دنیا

 

دنیا دوروز است روزی که در دست توست مغرور نباش

وروزی که در دست تونیست صبور باش.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:55  توسط دانیال تنها  | 

فریاد در تنهایی

لحظه ای ؛ شاید باز ...

نوبت من برسد.

تا سکوت دل شب را بشکافم

تا ز اعماق وجودم بزنم فریادی . . .

 

« من آنم که به تنهایی خود    یاد تو می نرود از بَر من »

 

ولی اما . . .    تو چرا بی خبری از دل من ؟   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:48  توسط دانیال تنها  | 

دوستت دارم2

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 10:26  توسط دانیال تنها  | 

love

lovelyasal
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 10:24  توسط دانیال تنها  | 

باران

باران صدایم می زند ازپشت این دیوار غم

از پشت این دلمردگی با قطره هایش دم به دم

باران صدایم میزند باشور و با سر زندگی

با خود به دورم میبرد از سرزمین تشنگی

باران صدای عشق تو.عشقی که تنهایم گذاشت

عشقی که بیم مردنم با رفتنش هرگز نداشت

باران صدای گریه ام در خلوت شبهای دور

آواز تلخ قلب من در کوچه های سوت و کور

باران صدایم میزند از خاطرات گم شده

آمد سراغ خستگی گوید جهان روشن شده

باران نویدم میدهد عشقت فراموشم شود

آخر تمام عشق من همراه باران میرود

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 3:8  توسط دانیال تنها  | 

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زول بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته

وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی:گل من باغچه ی نو مبار ک.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 3:4  توسط دانیال تنها  | 

iloveyou

   
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:56  توسط دانیال تنها  | 

یادبود

تو دریایی و من موجی اسیرم

که میخواهم در آغوشت بمیرم

بیا دریای من آغوش باز کن

نمیخواهم جدا از تو بمیرم

از طرف یه عاشق تنها

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:54  توسط دانیال تنها  | 

دیوانگی

نمی دونم چه جوری بگم .یا از کجا شروع کنم

ولی میخام بگم:هوس کوچ به سرم زده .

شاید هم هجرت. نمی دانم....

از این بی دلی ها خسته شدم.

دستانم را به دستان هیچ کس میسپارم.

ودرد دل میکنم با درختان.

دیوانگی هم عالمی دارد.

         

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:49  توسط دانیال تنها  | 

دوستت دارم

 

 

دوستت دارم .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:18  توسط دانیال تنها  | 

به کسی

 

هیچوقت به کسی دل مبند چون این دنیا آنقدر کوچک است

که دوتا دل در کنار هم جانمیشه .....!ولی اگه دل بستی هیچوقت جدا نشو

چون دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:10  توسط دانیال تنها  | 

تنهایی ام

 

به خلوت تنهائی ام خوش آمدیدچه گرم وصمیمی و آرام و با مهربانی آمدی خوش آمدی به دیدارم به دیدارم خوشحالم آمدی به دیدارم ولی نظر یادت نره ...!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:5  توسط دانیال تنها  | 

عشق4

 

عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم

 

عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم......!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:4  توسط دانیال تنها  | 

نمیگویم

 

نمیگویم فراموشم بکن هرگر ولی گاهی

بیاد آور رفیقی را که میدانی نخواهی

رفت از یادش....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:2  توسط دانیال تنها  | 

آه

 
به یاد آرزوهایم آه وسوزی میکشم بلاترازفریادبه چشمه اکتفا کرده بودم به دریا نرسیدم باآه وسوزمانده ام به انتظار یک قطره باران...............!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:59  توسط دانیال تنها  | 

دریا

 

تودریا باش من موج خروشان

بیا باهم بسازیم زندگی را چون پرنده .....!

دریای من بیا ساحل من شوم چون شن های ساحل یا که....!

چتری چون برای سایبان برای تو.....! 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:58  توسط دانیال تنها  | 

تنهایی

 

در غربت تنهایی سو خته ام همسفر و همراز میخواهم

مثل شم سوخته ام به درد تنهایی کاش توهمراز من بودی

ببار باران از ابر چشمانم شاید به باریدن قطره های باران .....!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:57  توسط دانیال تنها  | 

دوستی

 

دوست داشتن کسی که سزاواردوستی نیست اسراف در محبت است.

دوست داشتن کسی که سزاواردوستی نیست اسراف در محبت است.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:55  توسط دانیال تنها  | 

قطره

 

قطره قطره مثل قطره های باران به سپیدی

دانه های برف منتظرم منتظر دیدار شما.....!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:54  توسط دانیال تنها  | 

دل

 

دل به شیشه دادم تا ببینم سیاهی دلم راکبوتر کز کرده در سوز سرمای زمستان

دلم گرفته در غربت تنهایی ....!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:53  توسط دانیال تنها  | 

عشق3

عشق

 عشق،عشق می آفريند
     
 عشق زندگی می بخشد
         زندگی رنج به همراه دارد
             
رنج دلشوره می آفريند
            
     دلشوره جرات  می بخشد
                  
   جرات،اعتماد به همراه دارد
                    
       اعتماد اميد می آفريند
                             
  اميد زندگی می بخشد
                                   
زندگی عشق می آفريند 

                                          عشق، عشق می آفريند

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:46  توسط دانیال تنها  | 

عشق

                                            عشق

       

           

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:44  توسط دانیال تنها  | 

بی تو

من بیهوده می خواهم، از یاد تو بگریزم

ای همه هستی من، از مهر تو لبریزم

تو دریای من هستی، هرگز از خود مرانم

من ساحلی غریبم، باید با تو بمانم

بی تو، چون کویر تشنه ی آبم

بر موج هستی چون حبابم، بی قرارم و بی تابم

بی تو، چون کتاب بسته ای هستم

شاخه ی شکسته ای هستم، عابر خسته ای هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:58  توسط دانیال تنها  | 

پند واندرز

 
جوان ثروتمندی نزد یك انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیك خواست.
مرد او را به كنار پنجره برد و پرسید:
-"پشت پنجره چه می بینی؟"
-"آدمهایی كه میآیند و میروند و گدای كوری كه در خیابان صدقه میگیرد."
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
-"در این آینه نگاه كن و بعد بگو چه میبینی."
-"خودم را میبینم."
-"دیگر دیگران را نمیبینی!آینه و پنجره هر دو از یك ماده ی اولیه ساخته شده اند، شیشه.
اما در آینه لایه ی نازكی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را
نمیبینی.این دو شیئ شیشه ای را با هم مقایسه كن.وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها
احساس محبت میكند.اما وقتی از نقره (یعنی ثروت)پوشیده میشود، تنها خودش را می بیند.
تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از جلو چشمهایت برداری تا بار دیگر
بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:34  توسط دانیال تنها  | 

تنهایی

سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد.

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:32  توسط دانیال تنها  | 

اه ای خدای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:31  توسط دانیال تنها  | 

آغوش

 

بــراي چشـم خاموشـت بميـــرم 

 


كنــــار چشـمه نوشــت بميــــرم

 


 نمي خـواهم در آغوشت بگيـرم

 


كه مي خواهم در آغوشت بميرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:54  توسط دانیال تنها  | 

میرم

 میرمجای من اینجا نیست

عشق تو زیبا نیست   

رویا نیست

میرم جایی که دریا نیست

اسم تو رویا نیست

غوغا نیست

میرم تا تو آروم شبا چشات بسته شه

دیوار اتاقت از عکسم خسته شه

میرم تا بارون منو یاد تو نندازه

میرم یه جای تازه  میرم یه جای تازه

میرم با چشمای خیس و قلب بی گناه

میرم حتی نمی اندازی به من یک نگاه

هر جا میرم اما بازم به یادت می افتم

اینو به همه گفتم      به همه گفتم

کاش میشد تو ببینی من اینجا چه تنهام

وقتی که تو نباشی به هم میریزه  دنیام

اینجا کسی نیست با چشمای باز و روشن

بی تو چه غریبم من

میرم جایی که دریا نیست

عشق تو زیبا نیست

رویا نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:44  توسط دانیال تنها  | 

زندگی

 

کنار آشنایی تو آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوالم می کند به خاطر چه زنده ای

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:43  توسط دانیال تنها  | 

عشق وحال

       

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:39  توسط دانیال تنها  | 

امشب

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:32  توسط دانیال تنها  | 

حسرت

کاشکی اون لحظه آخر اشکامو تو دیده بودی

                                                           که شاید دلت می سوختو حالا تو نرفته بودی

حالا بی تو پر دردم پر تردیدمو وحشت

                                                  بی تو بودن خیلی تلخه مثل مرگه توی غربت

همه شب های بی تو اشک حسرت تو چشمامه

                                                      من که باورم نمی شه شایدم خوابی باهامه

می دونم بر نمی گردی می دونم دوستم نداری

                                                        تو همیشه دوری از من من خزونم تو بهاری

کاشکی هر لحظه که نیستی ببینی چقدر ضعیفم

                                                      که شاید دلت بسوزه واسه این قلب نحیفم

بی تو بودن مثل مرگه مثه مردن توی خوابه

                                                   عزیزم تنهایی سخته مثل عشق بی جوابه

اما تو رفتی و حالا دیگه هیچکی یو ندارم

                                                  مثه ابرای بهاری شب و روز دارم می بارم

می دونم عشقت بزگه حتی از سرم زیاده

                                                 اما عاشقی همینه اولش خبر نمی ده

واسه مردن پیش چشمات اون اجازه نمی گیره

                                                رفتی اما تا همیشه دل بهونتو می گیره

                          بی وفایی اما قلبم همیشه واست می میره......

                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:16  توسط دانیال تنها  | 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 3:27  توسط دانیال تنها  | 

عشق

 

گفتم : عشق چیست؟

گفت : به مانند آتش است.

گفتم : مگر آن را دیده ای؟

گفت: نه. در آن سوخته ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 1:38  توسط دانیال تنها  |