|
دخترک که چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود و همه چیز را تیره و تار میدید و به سختی نفس می کشید حس میکرد که به انتهای زندگی رسیده است و سفری بی بازگشت به عالم رویا را نصیب خویش کرده است.
ناگهان صدای تلفن به گوش رسید و صدای مادر که میگفت:به خاطر اینکه قول دادید که دیگر سارا را فراموش کنید همین یکبار به شما اجازه میدهم که حرفهای اخرتان را به هم بزنید ولی اگر پدرش بفهمد خون به پا میکند.
هنگامی که مادر وارد اتاق شد با دیدن دختر نیمه جانش در وسط اتاق که به ارامی به زمین چنگ میزد و رگه خونی که از گوشه لبان او سرازیر شده بود جیغی کشید و گوشی از دستانش افتاد و صدای مردی به گوش میرسید که میگفت:سارا مرا ببخش!
هنگامی که سارا را به بیمارستان رساندند در حالت کما به سر میبرد
در سالن بیمارستان مادر ورق کاغذی به دست پدر داد و گفت:این را در بغل نگه داشته بود و پدر با خواندن ان متوجه شد که سارا و پوریا با هم قرار گذاشتند که خودکشی کنند برای همین با منزل پوریا تماس گرفت ولی کسی جواب نداد!
فکر انتقام مدام او را عذاب میداد ولی هر دم صدای سارا همچون ندایی در گوشش طنین انداز بود که میگفت:پدر من پوریا را به اندازه تمام عالم دوست دارم و اگر اسیبی به او برسد من خواهم مرد!
دکتر به سمت مادر که قران کوچکی در دست گرفته بود و پدر که سرش را در میان دستانش گرفته بود نزدیک شد و گفت:متاسفم خانوم و اقا ما هر کاری که میتوانستیم انجام دادیم.
مادر در کنار جسد بی جان سارا دست سارا را در دستانش گرفته بود و مدام بوسه میزد و با صدای لرزان میگفت:سارا جان.دختر خوشگلم.سارای من. من بی تو میمیرم!به خاطر مادر چشمهایت را باز کن.
سرانجام روز بعد خاک پیکر نحیف سارا را در اغوش کشیدو دخترک زیبا را از دید همه پنهان کرد.
پدر به دلیل شوک عصبی وارد بر مادر مدتی او را در بیمارستان بستری کرد و خود نیز تنهایی اش را با سرگرم کردن با وسایل اتاق سارا سپری می کرد و شب ها نیز روی تختخواب سارا چشم هایش را میبست،گهگاهی نیز از پنجره به بیرون نگاه میکرد گویی منتظر کسی بود!
بالاخره بعد از مدتی کسی که به انتظار امدنش نشسته بود امد!
پوریا با دیدن پارچه های مشکی که خانه سارا را تزئین کرده بود زانو زد و اشک میریخت و با صدای بلند میگفت:سارا فکر میکردم تو هم مثل من جرات چنین کاری را نداشته باشی!
من بی فکر منتظر بودم که با من تماس بگیری و بگویی که تو هم میترسی ولی هر چقدر منتظرت ماندم تو تماس نگرفتی و وقتی با منزلتان تماس گرفتم خیلی دیر شده بود و لحضه ای که مادرت فریاد کشید فهمیدم که ما چقدر بچه گانه تصمیم گرفتیم.
و سر را به حالت سجده خم کرد و گریه کنان گفت:سارا تقصیر من است که تو رفتی و من ماندم مرا ببخش.
هنگامی که پوریا متوجه حضور کسی در کنارش شد سر از زمین برداشت و پدر سارا را دیدکه با چشمانی گود رفته و قرمز با داشتن چاقویی در دست به او نگاه میکند.
پدر سارا نمیدانست باید خشم خود را به او نشان دهد و یا به عشق دخترش احترام بگذارد به لحضه انتقام که فرا رسیده بود فکر میکرد.
چاقو از دستش بر روی زمین افتاد
لحضه ای سکوت بین ان دو رد و بدل شد
و پدر در دست جیب خود کرد و یک کاغذ به پوریا نشان دادو به او گفت:بگیر این مال توست!
من از سارا خواستم بین من و تو یکی را انتخاب کند ولی او به من گفته بود من هر دو نفرتان را دوست دارم و تنها مرگ میتواند مرا از شما دور کند و پوریا کاغذ را از او گرفت که در آن نوشته بود:
ما دوتا پرنده کوچک عاشق هستیم که خود را از دید صیادان بی رحم حفظ کردیم و انگاه که خواستیم از شاخه های عشق و محبت لانه ای برای خویش بسازیم عقاب هایی به سمت ما امدند و از ترس اینکه یکی از ما را شکار کنند و دیگری به درد هجران فراق مبتلا شود.ترجیح دادیم هر دو خود را به باتلاقی برسانیم و در آن غرق شویم تا به دست صیادان نیفتیم.
چون با هم مردنمان برایمان زیباست!
پوریا کاغذ را به قلب خود نزدیک کرد و باز باران اشک را نثار صورت گچ مانند خود کرد و به پدر سارا هنگامی که از او دور میشد نگاهی انداخت گویی کمرش خم و گامهایش بی رمق شده بود و بعد نگاهی به پنجره اتاق سارا انداخت،همان پنجره ای که باعث اشنایی ان دو شده بود و روز هایی را که با نگاه از پشت پنجره با هم سخن می گفتند و لحظاتی را که پوریا به انتضار دیدن سارا بی قراری میکرد تا پنجره مقابل را بگشاید و دستی تکان دهد را در ذهن خود تصور میکرد و پوریا ارام ارام اشک میریخت و از انجا دور میشد و پدر و مادر سارا را در غم از دست دادن دختر دلبندشان گذاشت و رفت...
|