عشق من ملیحه
دوستي يک حادثه است
و جدايي يک قانون
کاش حادثه ايي رخ نمي داد
تا موظف به رعايت قانون نشويم
قطره قطره مثل قطره های باران به سپیدی
دانه های برف منتظرم منتظر دیدار شما.....!
مرا به ميهماني چشمانت دعوت کن و برايم گلداني بياور
مي خواهم دلم را بکارم تا جوانه بزند هر گاه که...
پيچک سبز دلم تمام خانه ام را گرفت فرياد خواهم کرد!
نگاه کن!
تمام خانه ام همرنگ چشم توست .![]()
در غربت تنهایی سو خته ام همسفر و همراز میخواهم
مثل شم سوخته ام به درد تنهایی کاش توهمراز من بودی
ببار باران از ابر چشمانم شاید به باریدن قطره های باران .....!

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك
لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي
مهربانت بگذارم تا ديگراز گريه كم نشوم
********************
دردم را به كه گويم ؟
خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود .
خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود،
پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و .....................
خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم .
درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش
و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
" استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: " چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . "
استاد گفت: " عشق يعنی همين!!!!!

نیلوفر گلی بود در ایام جوانی جوان بود و
نکرد زندگانی گل بود وقت چیدنش نبود
جوان بود وقت مردنش نبود........![]()