تبليغاتX
دلنوشته های یک پـسر تــرکمن

دلنوشته های یک پـسر تــرکمن

عشق من ملیحه

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند نامه را مينويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه اشتباه شود نامه را ميفرستد در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي،زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد: گيرنده : همسر عزيزم موضوع : من رسيدم ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه ........................... اولین طلاق پس از حادثه ۱۱ ستامبر مربوط میشه به مردی که محل کارش طبقه ۱۰۳ برج تجارت جهانی بوده ولی در روز حادثه به جای اینکه سر کارش باشه خونه دوست دخترش خواب بوده! تلویزیون رو هم ندیده بود که ببینه چه خبره! خانمش زنگ میزنه ، آقا گوشی رو بر میداره خانمش میپرسه: عزیزم حالت خوبه؟کجایی؟؟ آقا جواب میده:سر کارم هستم تو دفترم!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:21  توسط دانیال تنها  | 

دوستی

 

دوستي يک حادثه است
                                 
 و جدايي يک قانون
   
  کاش حادثه ايي رخ نمي داد
                           
     تا موظف به رعايت قانون نشويم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:45  توسط دانیال تنها  | 

قطره

 

قطره قطره مثل قطره های باران به سپیدی

دانه های برف منتظرم منتظر دیدار شما.....!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:34  توسط دانیال تنها  | 

گلدان

 

 

 

مرا به ميهماني چشمانت دعوت کن و برايم گلداني بياور

 مي خواهم دلم را بکارم تا جوانه بزند هر گاه که...

 پيچک سبز دلم تمام خانه ام را گرفت فرياد خواهم کرد!

نگاه کن!

تمام خانه ام همرنگ چشم توست .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:19  توسط دانیال تنها  | 

تنهایی

 

 

 

در غربت تنهایی سو خته ام همسفر و همراز میخواهم

مثل شم سوخته ام به درد تنهایی کاش توهمراز من بودی

ببار باران از ابر چشمانم شاید به باریدن قطره های باران .....!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:37  توسط دانیال تنها  | 

شمع

Click for Full Size View
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:51  توسط دانیال تنها  | 

محرم

  یا حسین

باز ز ره ماه محرم رسید          ماه غم و زاری و ماتم رسید
قافله در دشت بلا خیمه زد       غصه و غم در دل ما خیمه زد
باز برآمد مه اندوه جان                ماه دل افسردگی شیعیان
باز شبستان دل و سیل اشک        باز دو چشمان من و میل اشک
باز من و اشک و غم و شور و شین   باز من و زمزمه ی یاحسین
مقصد و مقصود خدا یاحسین           شعله جان شهدا یاحسین
ذکر جمیل تو صفای دلم                     نام عزیز تو نوای دلم
با غم تو جان و دل آباد باد          سینه پر از مستی و فریاد باد
داغ تو در سینه ما یاحسین            همدم دیرینه ی ما یاحسین
سینه ما مخزن غم های تو             دشت بلا صحن ومصلای تو
مرغ دل هر لحظه کند از تو یاد        آتش عشق تو به دل در فتاد
در دل ما تا به ابد خانه کن              همرهی این دل دیوانه کن
دست من و دامن نورانی ات             کام من و باده عرفانی ات
چشم من و یک نظر ناز تو           جان من و سوز من و ساز تو
خاک منم ذره منم اوج تو            ساحل خشکیده منم موج تو
قطره منم کوثر و دریا تویی             باغ پر از لاله زهرا تویی
زنده جاوید و سر افراز تو               بال و پر و سینه پرواز تو
دل شده کانون وفایت حسین           جان محبان به فدایت حسین
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:51  توسط دانیال تنها  | 

 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك

 

لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي

 

 مهربانت بگذارم تا ديگراز گريه كم نشوم

 

********************

 

دردم را به كه گويم ؟


خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود .


خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود،


پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و .....................


خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم .


درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:50  توسط دانیال تنها  | 

Click for Full Size View

من عشق را در تو

               تو را در دل

                  دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

 

من غم را در سکوت

               سکوت را در شب

                      شب را در بستر

و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

 

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

                       زندگی را به خاطر زیبایی اش

و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم

 

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:49  توسط دانیال تنها  | 

شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟

 " استاد در جواب گفت:  به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!

 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: " چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . "

 استاد گفت: " عشق يعنی همين!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:47  توسط دانیال تنها  | 

به دیدارم بیا هر شب
 
در آمدن تنهایی تنها و تاریک خداوند
 
دلم تنگ است
 
بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند
 
شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها
 
دلم تنگ است
 
*************
آنکه می گوید دوستت دارم
 
دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید
 
هزار کاکلی شاد در چشمان تو
 
هزار قناری خاموش در گلوی من
 
ای کاش
 
ای کاش عشق را زبان سخن بود
 
*************
 
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته                                                                                 
شعر می گویم به یادت در قفس غمگین وخسته
 
من چه تنها وغریبم بی تو در دریای هستی                                                                                
ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شب های مستی
 
***********
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:45  توسط دانیال تنها  | 

نیلوفر

 

نیلوفر گلی بود در ایام جوانی جوان بود و

نکرد زندگانی گل بود وقت چیدنش نبود

جوان بود وقت مردنش نبود........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:36  توسط دانیال تنها  |